English
نظريه‌هاي سنتيِ برنامه‌ريزي و نقد آنها

روز شنبه پنجم بهمن ماه سال 87، گروه علمي- تخصصي جامعه‌شناسي شهر انجمن جامعه‌شناسي ايران يكي ديگر از سلسله نشست‌هاي خود را با عنوان "نظريه‌هاي سنتي ِبرنامه‌ريزي و نقد آنها" برگزار كرد. در اين ميزگرد كه با مديريت محسن صفابخش از اعضاي اين گروه برگزار شد، دكتر پرويز اجلالي، عضو هيأت علمي موسسه عالي آموزش و پژوهش مديريت و برنامه‌ريزي و مدير گروه جامعه‌شناسي شهر سخنراني خود را با عنوان "نظريه خِرَدگرا در برنامه‌ريزي و دكتر مجتبي رفيعيان، عضو هيأت علمي دانشگاه تربيت مدرس، بحث خود را درباره "نظريه سيستم‌ها و برنامـه‌ريزي" ارائه كردند. گزارش اين نشست را در زير مي‌خوانيد.

نظريه خردگرا در برنامه‌ريزي

نام آندره آس فالودي با نظرية خردگراي برنامه‌ريزي گره خورده است. اما همان‌طور كه خود وي اذعان دارد  گفتمان خردگرايي ريشه در انديشه‌هاي پيشينيان دارد. از افلاطون و ارسطو اگر بگذريم، پايه‌هاي نظريه خردگرا را بايد در ديدگاه‌هاي ماكس وبر و كارل مانهايم جستجو كرد. پس از اين دو نمي‌توان از نقش تأثيرگذار مكتب شيكاگو در نظريه و پژوهش برنامه‌ريزي در سال‌هاي بلافاصله بعد از جنگ صرف‌نظر كرد. افرادي هم‌چون بانفيلدو پرلوف از پيشگامان مكتب شيكاگو در طرح اين مسئله مهم بودند.

واژة rational از لاتين  rationalisبه معناي استدلال و دليل آمده است. معمولاً خردگرا به كسي گفته مي‌شود كه بر ظرفيت‌هاي منطق تأكيد دارد و براي اثبات ديدگاه خود دليل مي‌آورد، در مقابل كسي كه معمولاً براي حجت‌آوري به عواطف يا شهود متوسل مي‌شود. كاربرد عقلانيت در برنامه‌ريزي به مسئله تفكيك ميان دو نوع عقلانيت برمي‌گردد كه وبر مطرح مي‌كند: عقلانيت ذاتي يا جوهري و عقلانيت صوري يا كاربردي. عقلانيت ذاتي به آرمان‌ها، اهداف و ارزش‌هاي مرتبط با آن‌ها برمي‌گردد. در حقيقت هرگاه براي فهم و شناخت ماهوي ارزش‌ها و آرمان‌ها به جاي غريزه و سنت از استدلال و منطق استفاده كنيم، از عقلانيت ذاتي پيروي كرده‌ايم. اما عقلانيت صوري به استفاده از منطق و استدلال براي فهم و شناخت ابزارها و وسايل براي تحقق اهداف اشاره دارد. مراد آن عقلانيتي است كه ناظر بر كشف مؤثرترين و بهترين راه براي تحقق اهداف و آرمان‌هاست و در واقع تضمين‌كننده كارآيي اعمال ماست. وبر مي‌گفت كه علم و به دنبال آن تصميم‌گيري عقلايي در درجة اول با واقعيات سرو كار دارد. نه ارزش‌ها، ارزش‌ها، آرمان‌ها و اهداف حوزة اخلاق و فلسفه در سياست هستند وي تأكيد داشت كه علم اجتماعي مثل علوم فيزيكي بايد بر استانداردهاي صوري متكي باشد، به‌طوري‌كه تمايلات و ترجيحات فردي نتوانند بر تحليل اثر بگذارند، قضاوت‌هاي ارزشي ريشة غيرعلمي ‌دارند و محصول فرهنگ، سنت و موقعيت‌هاي اجتماعي و ترجيحات فردي هستند و نبايد جايي در گفتمان علمي ‌داشته باشند. نيروهاي غيرعقلايي زندگي، به‌ويژه سياست بايد توسط قواعد علمي ‌و عقلانيت مهار شوند و يكي از ابزارهاي چنين كاري برنامه‌ريزي است كه خود يكي از ويژگي‌هاي پيدايش نهادهاي بوروكراتيك تلقي مي‌شود، بدين منظور لازم است آن‌ها كه در دستگاه‌هاي اداري به تصميم‌گيري مي‌پردازند بي‌طرف و كاملاً محدود به اهداف سازماني باشند. همان‌طور كه مشروعيت سياستمداران از رأي مردم است، مشروعيت برنامه‌ريزان نيز از مهارت فني و عينيت و بي‌طرفي تأمين مي‌شود كه مشخصة عقلانيت ابزاري است

راكسفورد تاگول يكي از پيش آهنگان نظرية برنامه ريزي  معتقد بود که" وجود برنامه‌ريزي اقتصادي و کاربري اراضي هر دو در جامعه لازم هستند. در واقع، بنابر عقيده او، برنامه‌ريزي براي دستيابي به تصويري روشن از آينده و فراتر از نگاه تنگ سياستمداران بسيار ضروري بوده و در عين حال اين برنامه‌ريزي‌ها بايد به حکومت ارائه شوند؛ چرا كه برنامه‌ريزي باعث مي‌شود که در برابر نظرات سياستمداران، نيرويي متشکل از افراد با توانايي‌هاي عيني‌شان ايجاد شود تا آنها بتوانند با لرزان و کوتاه مدت بودن نگرش‌هاي سياستمداران مبارزه کنند.»

آندره آس فالودي بر اساس دستاوردهاي نظري وبر و مانهايم و گسترش اين مفاهيم در زمينة برنامه‌ريزي توسط تاگول، بانفيلد و د يگر صاحب‌نظراني كه بحث نظرية برنامه‌ريزي را در نيمة اول قرن بيستم مطرح كرده بودند، كتاب نظريه برنامه‌ريزي خود را نوشت (نظرية برنامه‌ريزي، 1973)وي در اين كتاب از سويي طبقه بندي مهمي از نظريه هاي برنامه ريزي بر اساس ديدگاههاي وبر، مانهايم و تاگول مطرح كرد و از سويي ديگر براي اولين بار وي نظريه و الگويي از فرايند برنامه ريزي بدون توجه به محتواي آن ( يعني آنچه درباره اش برنامه ريزي مي شود)پرداخت . در اينجا .دكتر اجلالي توضيح داد كه نخست به طبقه بندي او وسپس به الگويي كه از فرايند برنامه ريزي ارائه مي دهد خواهد پرداخت:

فالودي اشاره مي‌كند كه برنامه‌ريزان با دو نوع مسئله روبه‌رو مي‌شوند. يكي مسئله‌هاي مربوط به شناخت بهتر آن‌چه درباره‌اش برنامه‌ريزي مي‌كنند و دوم مسئله‌هاي مربوط به شيوه‌ برنامه‌ريزي را كردن فارغ‌ از موضوع آن و به همين دليل دو نوع نظريه برنامه‌ريزي مي‌توان پيش‌بيني كرد. اول نظريه جوهري يا موضوعي كه به جوهره و موضوع برنامه‌ريزي مي‌پردازد و دوم نظريه فرايندي يا روشي كه به شيوه‌هايي مي‌پردازد كه برنامه‌ريزان براي انجام وظيفه مورد استفاده قرار مي‌دهند. به سخن ديگر، اولي به تبيين آن‌چه درباره آن برنامه‌ريزي مي‌شود (موضوعاتي مثل نظام‌هاي فضايي شامل ساختارهاي كالبدي و نهادها و ارزش‌هاي همراه آن و يا فعاليت‌هاي مثل صنعت و كشاورزي و يا فقرزدايي و بهبود زندگي در يك ناحيه و يا مديريت و برنامه‌ريزي توليد براي يك كارخانه) و دومي ‌به خود شيوه برنامه‌ريزي كردن، مي‌پردازد  دو دانش‌واژه "نظريه در برنامه‌ريزي"و "نظريه برنامه‌ريزي" نيز به ترتيب به جاي نظريه جوهري و نظريه فرايندي، هم توسط فالودي و هم ديگر صاحب‌نظران اين رشته به كار برده شده است.

فالودي به‌طور مشخص بر اين باور است كه آن‌چه در درجه اول به برنامه‌ريزان مربوط مي‌شود يا به سخن ديگر نظريه برنامه‌ريزي واقعي همان نظريه فرايندي است و نه نظريه جوهري در  جامعه مدرن ميان هدف و وسيله تمايز قايل مي‌شوند و پس از تعيين هدف، در طراحي وسايلي كه براي تحقق اهداف ضروري هستند تلاش بسيار مي‌كنند و همين توجه و تمركز بر وسايل در رابطه با اهداف است كه پيشرفت‌هاي عملي جامعه مدرن سرمايه‌داري را ممكن ساخته است. فالودي نيز در برنامه‌ريزي ميان هدف و وسيله تمايز قائل مي‌شود و تعيين اهداف را وظيفه سياست‌مداران و دولت به نمايندگي از طرف جامعه و تعيين وسايل مناسب و اجرا را وظيفه برنامه‌ريزان مي‌داند و تأكيد مي‌كند كه نظريه فرايندي در واقع انديشه كردن در باب وسايل است و كار اصلي برنامه‌ريز نيز همين است، زيرا او به‌عنوان عالم و كارشناس مي‌بايست "بي‌طرف" باشد و معناي بي‌طرفي اين است كه در هدف‌گذاري كه از ارزش‌ها ناشي مي‌شود، به‌عنوان عالم مداخله نكند و پس از آن‌كه اهداف را از جامعه گرفت (عملاً از دولت) به ساختن وسايل براي تحقق آن اهداف مشغول شود. بنابراين نظريه فرايندي با نقش برنامه‌ريز به‌عنوان عالم بي‌طرف سازگارتر است تا نظريه جوهري كه احتمال دارد ارزش‌ها و اولويت‌هاي سياسي ـ اجتماعي را نيز در بربگيرد.

پس از طبقه بندي فالودي مي كوشد نظريه اي در باب عملكرد سازمانهاي كارگزار برنامه ريزي كه بر گيرندة الگويي براي فرايند برنامه ريزي است ارائه دهد . . براي تدوين اين الگو فالودي از تشبيه استفاده مي‌كند. به نظر او كارگزار برنامه‌ريزي شبيه مغز انسان به هنگامي ‌كه درگير تفكر هدفمند است عمل مي‌كند. دليل چنين تشبيهي اين است كه عمدة انديشه‌هايي كه در دانش سيبرنتيك ارائه شده، مبتني بر الگوسازي بر اساس مغز آدمي‌بوده است سيبرنتيک در حقيقت علم "نظارت و هدايت" است و از آن‌جا كه برنامه‌ريزي نيز نوعي اعمال كنترل است، مي‌تواند در اين مورد هم به كار رود. علم سيبرنتيك از تركيب زيست‌شناسي و رياضيات و كاربرد اين تركيب در فناوري نظامي‌ در جنگ جهاني دوم زاده شد و بر همة رشته‌هاي علمي‌ اثر گذاشت. اساس كار سيبرنتيك استفاده از جريان‌هاي اطلاعات با كمترين ميزان انرژي براي كنترل و هدايت جريان‌هاي بزرگ فيزيكي است. با استفاده از دانش سيبرنتيك از اندام‌هاي موجود زنده و ساختار انساني گرفته تا سازمان‌هاي اجتماعي كوچك و حتي سيستم‌هاي فني و اجتماعي بزرگ را مي‌توان توضيح داد.

ساده‌ترين سيستم سيبرنتيكي، يك سيستم بازخوردي ساده مثل ترموستات است. چنين سيستمي‌داراي سه عنصر زير است:

1. گيرنده كه از تغييرات محيطي تأثير مي‌‌پذيرد.

2. انتخاب‌گر: كه ميان واكنش‌هاي ممكن بر اساس اطلاعاتي كه از گيرنده به او رسيده دست به انتخاب مي‌زند.

3. كنش‌گر: كه بر اساس رهنمودهايي كه از انتخابگر دريافت مي‌كند در محيط تغيير ايجاد مي‌كند.

. اين فرايند بازخورد منفي خوانده مي‌شود و همان چيزي است كه در هر ترموستات يا دستگاه شبيه آن اتفاق مي‌افتد .

در نظام‌هاي پيچيده‌تر كه توانايي يادگيري دارند نيز هر سه عنصر گيرنده (كه ارتباط سيستم با محيط را حفظ مي‌كند)، انتخابگر و كنشگر وجود دارند و عمل مي‌كنند. عنصر اضافي حافظه است كه اطلاعات مفيد را در خود ذخيره مي‌كند؛ در نتيجه انتخاب‌گر مي‌تواند با استفاده از حافظه، معيارهاي بالاتري غير از راه‌هاي موجود پيش‌رو در دست داشته باشد. در حقيقت سيستم مغز آدمي، تصويرهايي از جهان مي‌سازد و از آن براي پيش‌بيني استفاده مي‌كند. اين تصويرهاي خيالي و پيش‌بيني‌ها بر اساس گزينه‌هاي مختلف عمل ساخته مي‌شوند. فالودي اشاره مي‌كند كه وي مجموعة اين برنامه‌هاي عمل و تصويرها را" فناوري تصويري"مي‌خواند و آن را اساس الگوي خود براي برنامه‌ريزي قرار مي‌دهد.

در اينجا دكتر اجلالي كوشيد تا به نفد ديدگاه خردگرا و مهمترين نمايندة آن يعني آندره آس فالودي بپردازد. مكتب خردگرا برنامه‌ريزي را عامل تحقق عقلانيت و حاكميت خرد در جامعه مي‌داند و عقلانيت را «كاربرد استدلال در تصميم‌گيري جمعي» تعريف مي‌كند امامعناي  عقلانيت همواره در آثار فالودي مبهم باقي مي‌ماندزيرا وي همواره عقلانيت را به عقلانيت ابزاري محدود مي كند و نمي پذيرد كه نظرية برنامه ريزي وارد مباحث عميق اجتماعي اقتصادي و فلسفي شود . همين ديدگاه باعث شده كه منتقدان تظرية خرد گرا از دهة 60 به اينسو  اين ديدگاه را مورد حمله قرار دهند و تحت عنوان انتزاعي و اثبات گرايي سطحي كنار بگذارند .چه متفكران انتقادي و جه پسا مدرن ها به اين انتقادات پرداخته اند .اما پسا مدرن ها منتقدان هر نوع عقلانيت و حتي عقلانيت انتقادي بوده اند. منتقدان پسامدرن عقلانيت را تبديل به يك واژه "بد" كرده‌اند. معمولاً برنامه‌ريزي خردگرا را با تعابيري چون علم‌گرايي نابه‌جا، فن‌سالاري بيش از حد، و تخصص‌گرايي كه به دنبال منافع خود است، توصيف مي‌كنند. چنين ادعا مي‌شود كه خردگرايي به معناي تأكيد تنگ‌نظرانه بر وسيله به جاي هدف و تجربه‌گرايي محض بوده است و عينيت و بي‌طرفي آن مبتني بر واقعياتي است كه ـ همان‌طور كه ساختارشكني پسامدرن نشان داده است ـ‌  چيزي جز ادعاهاي گزاف، تعصبات فرهنگي، و يا جانبداري‌هاي گمراه‌كننده نبوده ‌است.

  اما اين  سخن پسامدرنيست‌ها هم مانند بسياري ديگر از سخنان ايشان چيزي بيش از يك تصوير كليشه‌اي اغراق‌آميز نيست و مثل همة تصاوير كليشه‌اي ديگر، در حالي كه در آن پاره‌‌هايي از واقعيت ديده مي‌شود، اما اساساً مبتني بر يك سوءتفاهم و بدفهمي ‌است كه راه بردن به آن چندان دشوار نيست و آن بدفهمي ‌اين است: رد عقلانيت به‌طوركلي به عنوان مبناي نظري برنامه‌ريزي به جاي رد عقلانيت ابزاري. زيرا   برخلاف استدلال‌هاي اخير پسامدرن‌ها، خردگرايي نه تنها با انتقادي بودن در تضاد نيست، بلكه در ذات آن است. اما  عقلانيت مي‌تواند اشكال متفاوتي به خود بگيرد. پس برنامه‌ريزي نيز مي‌تواند بر پارادايم‌هاي متفاوت عقلي استوار باشد و نظريه بايد پاسخ دهد كه چه نوع عقلانيتي در چه نوع شرايط تصميم‌گيري و براي كدام كارگزاران تصميم‌گيرنده بايد به كار گرفته شود؟ در اين نوع نظريه‌پردازي انعطاف‌پذير البته عقلانيت ابزاري نيز جاي خود را خواهد داشت.

پس عقلانيت ابعاد و دامنة وسيع‌تري از عقلانيت ابزاري دارد كه در اثبات‌گرايي برنامه‌ريزي خردگرا مورد نظر است. ارزش عقلانيت در پاسخ‌گويي و مسئوليت‌پذيري است كه درون آن نهفته است. خرد يعني اين‌كه براي توجيه كردن و يا رد كردن عمل، فكر و يا باوري دليل بياوريم. پس باورها و يا كنش‌هايي غيرعقلاني و ناخردمندانه هستند كه دليل براي انجام آن‌ها و يا اعتقاد به آن‌ها نداشـته باشيم. از اين‌جا نتـيجه مي‌گيريم كه برنامه‌ريـزي خردگرا در حقيقـت برنامه‌ريزي اسـت كه براي انجام  فعاليت‌ها دليل كافي داشته باشد. پس اگر گفته شود كه برنامه‌ريزي خردگرايانه غلط است و برنامه‌ريزي نبايد خردمندانه، خردگرايانه و يا عقلاني (اين سه واژه يك معني دارند) باشد، معنايش اين است كه برنامه‌ريزان مي‌توانند استراتژي‌هايي براي عمل آينده داشته باشند، بدون اين‌كه براي خود يا ديگران توضيح دهند كه چرا استراتژي‌هاي ايشان بر استراتژي‌هاي ديگر برتري دارد. مطلوبيت برنامه‌ريزي خردگرايانه براي اين نيست كه تصميم‌هاي بهتري مي‌گيرد، بلكه از آن رو مطلوب است كه براي عملي كه انجام مي‌دهد دليل دارد و مي‌تواند پاسخ‌گو باشد. پس برخلاف استدلال‌هاي اخير پسامدرن‌ها، خردگرايي نه تنها با انتقادي بودن در تضاد نيست بلكه در ذات آن است.

به عنوان نقد نظرية فالودي از فرايند برنامه ريزي نيز  مي توان گفت كه تصور او از اين فرايند نوعي تامل و مكاشفه ايست كه برنامه ريز به عنوان يك فن سالار انجام مي دهد وبراي اين كار از فن آوري ها بهره مي جويد .اما از گروههاي ذينفعي كه اين برنامه ريزي ها براي آنها مي شود و همين طور ارزش ها و اهداف مورد نظر گروههاي اجتماعي گوناگون و كوششهايي كه با ايجاد گفتگو براي ايجاد هماهنگي ميان اهداف و خواست هاي گروه ها و سازمانهاي مختلف مي باست انجام داد خبري نيست .بديهي است كه اين ديدگاه نيز به تعريف محدود وي از خرد برمي گردد كه پيشتر به آن اشاره شد.

در پايان دكتر اجلالي به عنوان نتيجه گيري چنين گفت كه: در واقع آنچه كم اهميت شده  و اعتبار خود را به مقدار زيادي از دست داده است، محدود كردن نظرية برنامه‌ريزي به انديشيدن در باب روش‌هاي تحقق اهداف و كنار گذاشتن بحث دربارة ماهيت اهداف و سپردن آن به سياست‌مداران است و نه خردگرايي. همان‌طوركه نظريه‌پردازان جديد (از همه مهم‌تر الكساندر) مي‌گويند، براي برنامه‌ريزي عقل ابزاري و كاوش در روش‌هاي تحقق اهداف لازم است اما به هيچ وجه كافي نيست. نظرية برنامه‌ريزي اگر بخواهد مشكلات بشر امروز را طرح و حل كند، مي‌بايست وارد بحث ماهيت اهداف شود. انتقادي بودن با عقلانيت نه در تضاد بلكه در توافق است، به‌ويژه اين كه نظرية برنامه‌ريزي امروزه منابع خردورزي و عقلانيت را بسيار وسيع تعريف مي‌كند. امروزه نه فقط تامل و مكاشفه مبناي خردمندي انگاشته مي‌شوند، بلكه گفتگو و مباحثة وفاق جويانه و حقيقت‌طلبانه (عقلانيت ارتباطي)، ايجاد هماهنگي ميان ديدگاه‌ها و نهادهاي متكثر (عقلانيت هماهنگ‌ساز)، گفتگو و مذاكره بين طرف‌هاي مختلف با هدف به حداكثر رساندن منافع و در اين حال حفظ منافع همگان (عقلانيت استراتژيك) و تأمل براي تحقق عيني بخشيدن به ارزش‌هاي مورد وفاق عموم (عقلانيت ارزشي) همه اين‌ها در چارچوب خردگرايي مي‌گنجند. به سخن ديگر، نه نسبي‌گرايي پسامدرنيسم و نه نوليبراليسم و نه هر نقد ديگري نمي‌تواند از ارزش خردگرايي بكاهد. خرد يعني حجت‌آوري و استدلال به جاي عواطف و شهود بي‌پروا و اين لازمة سامان‌دادن زندگي بشر و مبناي مداخلة انسان در نظام‌هاي طبيعي و اجتماعي است. اما امروزه خردگرايي مي‌بايست خرقة تنگ تكنوكراسي را كنار بگذارد و با حقايق عميق بشري و اهداف و اميدهاي انسان‌ها آميخته شود. پس در واقع دوران انديشيدن خردمندانه به آيندة بشر و مداخله براي تحقق اهداف عقلاني (معناي اصلي برنامه‌ريزي) تازه مي‌خواهد آغاز شود.

 

نظريه سيستم‌ها و برنامـه‌ريزي

دكتر مجتبي رفيعيان، عضو هيأت علمي دانشگاه تربيت مدرس، سخنران دوم اين نشست گروه جامعه‌شناسي شهر انجمن بود كه بحث خود را با عنوان "نظريه سيستم‌ها و برنامـه‌ريزي" ارائه داد. او در آغاز گفت: يكي از دلايلي كه ما به تحليل رويکرد سيستمي مي‌پردازيم، تسلط آن در حوزه شهرسازي است. در واقع، فرآيند برنامه‌ريزي در دهه‌هاي 1920 و 1930 ميلادي، استفاده بهينه و حداقلي از منابع موجود را شامل شده و بر همين اساس، تمامي برنامه‌ريزي‌هاي محيط نيز متأثر از اين نکته است.

وي افزود: در بحث معماري و شهرسازي چهار اصل مطرح است؛ اصل حرکت، اصل سکونت، اوغات فراغت شهري و اصل عقلايي. بر اين اساس، بيشتر برنامه‌ريزي‌ها بر اصل عقلايي و خِرَدگرايي در تخصيص کاربري اراضي شهري استوار شده است. با اين وجود، بعد از جنگ جهاني دوم، اتفاقاتي افتاد و در پي آن، بسياري از روش‌هاي عقلايي ناکام ماندند. علت اين مسأله هم پيچيده‌تر شدن مشکلات بود. در ادبيات مسأله‌سازي، واژه‌اي تحت عنوان "متا پروبلم" داريم که در آن مسأله صرفاً از بُعد کمّي، به ابعاد ديگري تقسيم شده و در آن، ابعاد کيفي پيدا مي‌شوند.

رفيعيان در ادامه با طرح اين پرسش كه "آيا در جريان برنامه‌ريزي، امکان عقلايي کردن فرآيند برنامه‌ريزي وجود دارد؟"، گفت: همان‌طور كه اشاره شد، ارزش‌گذاري و ديدگاه استراتژيك در فرآيند برنامه‌ريزي از اهميت بسزايي برخوردار است. اختيار استراتژيک در برنامه‌ريزي چيزي است که بعد از 1939 رواج يافته و مدل برنامه‌ريزي بسياري از شهرهاي دنيا بر اساس آن طراحي شده‌اند. در ادامه بعد از دهه1940، تحولاتي در ادبيات اين حوزه رخ داد و مسائلي از قبيل ارتقاء محيط شهري و بحث‌هاي فقر و حاشيه نشيني مطرح شدند. در پي آن، در حوزه سيستمي، سه نوع تفکر سيستمي عمده مطرح شدند كه در عناوين "نسل پژوهش عمليات"، "نسل سايبرنتيک" و "نسل سيستم‌هاي تعاملي" دسته‌بندي مي‌شوند و در حال حاضر، نسل سوم در اين حوزه بيشتر از سايرين مطرح است.

وي خاطرنشان كرد: يك سيستم عموماً از الگوها و نظريات مختلفي مانند بحث تکامل داروين، نسبيت انيشتين، نظرات جامعه‌شناسي، اقتصادي و حتي روان‌شناسي بهره گرفته و با تركيب آنها، خود را تقويت مي‌کند. علاوه بر اين، در انديشه سيستمي دهه‌هاي 60 و 70، اين نكته بسيار مطرح بود كه بسياري از اتفاقاتي که در جوامع انساني رخ مي‌دهد، ممكن است در شکل ظاهري و باطني، تفاوت‌هايي داشته باشند. حتي اين بحث مطرح است كه ممكن است مسأله آن چيزي نباشد که ما درک مي‌کنيم و اساساً بدفهمي‌هايي صورت گرفته و يا حتي ابزار و يا فضاي برنامه‌ريزي از ذهن ما خارج بوده و يا حتي به دليل کمبود اطلاعات و عقب‌ماندگي تکنولوژي، قادر به درک برخي از ابعاد مسأله نباشيم. از سوي ديگر، در بررسي‌هاي صورت گرفته مشخص شد كه در برخي موارد، عدم درک درست ما از فرآيند باعث شده بود که رابطه علت و معلولي به درستي فهميده نشود. بنابراين اين بحث مطرح شد كه براي هدايت درست واقعيت‌ها، لازم است كه آنها را به درستي بشناسيم. براي اين منظور، ديدگاه‌هاي مختلفي در تفکر سيستمي پيشنهاد مي‌شود. نخستين ديدگاه، بحث افزايش دقت و تجزيه مسأله تا حد ممکن است. علاوه بر اين، خيلي وقت‌ها نتايجي که به دست مي‌آيند، با نتايج مورد انتظار فاصله زيادي دارند. در بسياري مواقع، اين امر به دليل تجزيه بيش از حد مسأله و در واقع، دور کردن ذهن از واقعيت كلي برداشت شده است. در واقع، ضعف اصلي در روش قبلي، اين بود كه براي مفاهيم متعالي، تعريف درستي وجود نداشت و روابط در قالب روابط عليتي مطرح بودند. در نظريه سيستمي دهه‌هاي 60 و 70، لزوم نگرش كلي و مجموعه‌اي به واقعيت‌ها و جهان تقويت شد و در پي آن، واقعيت به عنوان مجموعه‌اي از تنوعات و نه الزاماً کنار هم چيده شدن پاره‌اي از عناصري که ممكن است به طور اتفاقي در کنار هم قرار گرفته باشند، تعريف شد كه بر اين اساس، جهان نيز به عنوان مجموعه‌اي کلي در حال انجام تعاملات هستي بخش است. در اين رويکرد، مطالبي مطرح شد که تا قبل از آن وجود نداشت؛ مثل بحث سلسله مراتب که سيستم اجتماعي را به عنوان پيچيده‌ترين سيستم جامعه مورد بررسي قرار مي‌داد. به همين دليل، نگرش‌هاي پوزويتويستي جزءگرا کنار رفته و سراغ نگرش‌هاي جديد رفتند. بر اين اساس، در تفکر سيستمي، سيستم از تفکرش جدا نمي‌شود. اين در حالي است که در تفکر مکانيکي كه بحث اجزاء مختلف مطرح است، اين جدايي وجود دارد. بنابراين، در تعريف سيستم، ترکيب مجموعه‌اي از عناصر مورد توجه است که داراي شبکه‌اي از روابط متقابل دروني بوده و با از بين رفتن اين رابطه، ماهيت عملکردي سيستم دچار مشکل مي‌شود. در اين ميان، دسته‌بندي‌هايي نيز در رابطه با سيستم‌هاي ارادي و غير ارادي، سيستم‌هاي ديناميک و غير ديناميک و ... مطرح است. مسأله كلي در اين رابطه اين است كه ساختار يک سيستم معين و ورودي‌ها و خروجي‌هاي آن معين هستند. از سوي ديگر، گروه‌هاي ذينفعي نيز در هر سيستم بهره‌هايي مي‌برند و مسائل بسياري مانند هنجارهاي اجتماعي، تحول در منابع و ... را در محيط سيستم شكل داده و در آن مؤثرند. همچنين ويژگي‌ها و پارامترهايي نيز وجود دارند كه در ادبيات سيستمي مورد توجه قرار مي‌گيرند. به عنوان مثال، آنتروپي مثبت چيزي است که چرخه را اصلاح مي‌كند و يا انسجام مجدد، خود نظام‌دهي، پايداري، هدف و ... مباحث ديگري هستند كه در بحث سيستم‌ها مطرحند و به هم خوردن آنها مي‌تواند ماهيت سيستم را دچار اغتشاش کند.

رفيعيان همچنين گفت: يکي از بحث‌هاي جالب که در تفکر قبل از سيستم بوده، مسأله تعامل يا روابط است که به اَشکال مختلف وارد بحث برنامه‌ريزي شد. در واقع، اين بحث، تعاملي است که به نوعي بين عناصر يک پديده يا يک سيستم با سيستم ديگر وجود داشته، مي‌تواند مبناي خيلي نظريه‌پردازي‌ها قرار گرفته و نشان دهنده روابط تعاملي و متقابل به شكل‌هاي رابطه ساختاري، رابطه تحرکي و رابطه رفتاري باشد. به بيان ديگر، در درون هر سيستم، لازم است روابطي حاکم باشند. در همين ارتباط و تعامل نيز مسأله‌اي است که در تفکر سيستمي به وجود آمد. امروزه بحث مديريت زميني نيز مطرح است که به عوامل بسياري مربوط شده و بحث زيرساخت‌ها نيز در آن مهم مي‌شود. در چنين شرايطي، توسعه دهندگان در جامعه مطرح مي‌شوند.

دكتر رفيعيان در بخش پاياني بحث خود، نتيجه‌گيري كرد كه پس از تحول و رونق فرآيند برنامه‌ريزي ديناميک، رويکرد سنتي سيستمي رو به افول رفته و در واقع، برنامه‌ريزي ايستا به برنامه‌ريزي پويا تبديل شد. برنامه‌ريزي ديناميک بيان‌گر فاصله ما از وضع موجود تا مطلوب است. از سوي ديگر، در برنامه‌ريزي ديناميک، در پي آنيم كه اشکالات و ايرادات را وارسي کرده و برطرف سازيم. در عين حال، در نگاه سيستمي امروزي مدل‌سازي اهميت زيادي پيدا کرده است. در اين مدل‌سازي، چارچوب سازمان دادن به متغيرها، فرموله کردن آنها و سنجش اعتبارشان و در آخر مانيتورکردن اين چرخه در نظر است.

وي در خاتمه تأكيد كرد: در شرايط كنوني، نظريه سيستمي، جايگاه متخصصي را از سطح يک تکنسين به جايگاه شخصي که امکان مشارکت در ارزش‌هاي اجتماعي را دارد تغيير داده است. با اين وجود، ابزار تفکر سيستمي، از بين نرفته و همچنان جايگاه خود را در محافل علمي حفظ كرده است.


 
Homepage  /  About us  /  View point  /  Seminars  /  Urban research  /  Book review  /  City reports  /  Urban theory & history  /  Urban sites  /  News  /  Contact us

send email to Urban.isa@gmail.com with questions or comments about this website.